تبليغاتX
جامعه و مردم

قاچاق انسان و فحشای اجباری در ایران

با توجه به گزارش روزنامه شرق در ٢٦ می،خبرگزاری خبرنگاران جوان با برگزاری میزگردی در همین رابطه، اعلام کرد که،٢٨٦ زن در فجیره امارات متحده عربی به حراج گذاشته شدند.در این نشست، یک خلبان ایرانی که در خطوط هوایی امارات متحده کار می کند،مصطفی بن یحیی _اعلام کرد به طور متوسط ده تا پانزده دختر،هر روز از طریق نه پرواز منظم و بیست پرواز غیر منظم از ایران به دبی فرستاده می شوند. بعلاوه،جسد سه تا پنج دختر به صورت ماهیانه به دولت ایرات تحویل داده می شود.
پروفسور دونا ام. هیوز،صاحب کرسی کارلسون ان دود برنامه مطالعات زنان در دانشگاه رود آیلند گزارش می دهد که "با توجه به اظهارات یک منبع رسمی در تهران،فحشا در میان نوجوانان دختر دارای یک رشد ٦٣٥درصدی بوده است و تنها در تهران،شمار زنان و دختران مشغول به فحشا ٨٤٠٠٠ نفر بر آورد شده است که تعداد زیادی از آنها در خیابان ها کار می کنند و در حدود ٢٥٠فاحشه خانه بنابر این گزارش در شهر فعال است .از آنجایی که،برآورد دقیق آماری امکان پذیر نیست،این اعداد نمی تواند گویای ابعاد واقعی مسئله باشد. با در نظر گرفتن این نکته که،این آمار حرفی از تعداد زنان فروخته شده در بازار برده داری جنسی در خارج از ایران نمی زند.این صورت مشمئز کننده بهره کشی فقط محدود به زنان بالغ نمی شود،بلکه نوجوانان را نیز در گیر کرده است.بنابر اظهارات عالی ترین مقام قضایی استان تهران، قاچاقچیان به دنبال فروش قربانیان در بارازبین المللی فروش دختران بین ١٧-١٣سال هستند و حتی گزارشهایی از فروش دختران بین ١٠-٨هم وجود دارد. دختران کم سن اغلب مجبور به کارهای پیش خدمتی هستند و اندکی بعد تاجران برده دار آنها را برای کار به متل ها،هتل ها و کلوب های شبانه می برند. شمار زیادی از زنانی که به دنبال یافتن منبع در آمد بهتری هستند، اغلب اوقات با وعده های اغوا بر انگیز کارهای سود آور فریب داده می شوند.اینها اکثرا در نهایت مجبور به فحشا می شوند. تاجران برده اکثرا زنان را در استخرها ی شنا،باشگاه های ورزشی و حتی مدارس دولتی شناسایی می کنند وپیشنهاد کارهای پر پول خارج از خانه و خانواده معمولا به عنوان منشی آنها را به وسوسه می اندازند. گاهی و در صورت اقتضاء، آنها قرارداد ازدواج موقت را بین خود منعقد می کنند که در واقع و به لحاظ ماهیتی خود نوعی از فحشاست.قراردادهایی که مدتشان گاه به ٢٤ ساعت می رسد. در بعضی از موارد زنان ربوده شده و سپس به کار "اجباری "در فاحشه خانه ها یا خارج از کشور می شوند.در سال ٢٠٠٣ ،هزاران نفر از این زنان پس از زلزله ویرانگر بم، بی خانمان شدند و بسیاری از دختران یتیم این فاجعه، خیابان ها دزدیده شده و وارد حلقه برده داری جنسی شدند.بعلاوه،قاچاقچیان انسان، طعمه های خود را از میان دختران نوجوان فراری که تعدادشان در تهران به ٢٥٠٠٠نفر تخمین زده می شود، انتخاب می کنند.تعدادی از زنان جوان که مجبور به فحشا می شوند، کسانی هستند که توسط والدینشان فروخته می شوند. امکان برده داری جنسی که توهین آمیز ترین و بهره جویانه ترین شکل اجبار است نه مسئله ای تنها تراژیک و غمبار که متاسفانه موضوعی واقعی است.

 منبع :خانه انسان شناسی ایران

!! نوشته شده توسط سخا | 23:55 | یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 •

نگاهی به مرده پرستی در جامعه ایران

 

با آمدن کلمه زنده یاد قبل از نام خسرو شکیبایی بازهم تصیویر ش را در روزنامه ها و مجله ها دیدیم و بازهم صدایش را شنیدیم

بازهم از خصایص اخلاقیش گفتیم و شنیدیم بازهم ستایشش کردیم.

و هر یک به نوعی سوگوار شدیم و در غم جانگداز او پیام های بلند و کوتاه دادیم که درخور تحسین است و در جای خود، این گونه همراهی با خانواده عزادار مورد تاکید تعالیم الهی و اولیای دین هم هست.

آما با گذشتن شب هفت ............

 

 

 

برای آنها همه چیز با یک خبر شروع می‌شود": او مُرد! "همه چیز با یک سؤال ادامه پیدا می‌کند:"می‌شود سرنوشت را تغییر داد؟!" اما لحظه‌ها می‌گذرند و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند؛ آنها می‌مانند و تکرار یک خبر کوتاه: او مُرد!

"او" می‌تواند پدر باشد یا مادر، پدربزرگ یا یک دوست و همکار قدیمی

"او" اگر پدر باشد یا مادر یا حتی یک دوست قدیمی غصه‌اش بیشتر است؛ بغض با همان خبر اول می‌آید و می‌نشیند توی گلو و ناگهان«. برای این جماعت، قاعده همیشه همین است، حتی اگر" او" را از نزدیک ندیده باشند، حتی برای یک بار!

او" می‌تواند"ستاره" باشد؛‌ یک آدم مشهور، یک چهره شناخته شده! می‌تواند شاعر باشد، نویسنده یا بازیگر‌ " او" اگر ستاره باشد، ناگهان عکسش روی در و دیوار می‌نشیند، تیتر یک روزنامه‌ها می‌شود!‌ اما شب هفت که می‌گذرد"او" باز هم تنها می‌ماند تا"چهل" از راه برسد و روزها بگذرند بی‌شتاب تا "سال!"
بین جماعت مُرده‌پرست"او‌" همیشه تنهاست!!

 مرگ اول غصه است؛ بهانه‌ای برای نوشتن یک گزارش و "پذیرش مرگ" یکی از سخت‌ترین موقعیت‌ها. براین اساس واکنش‌های عاطفی که افراد نسبت به از دست دادن یک دوست یا آشنا از خود نشان می‌دهند غیرطبیعی نیست؛ در حقیقت، ‌اینکه هر فردی در مواجهه با مرگ یک دوست احساساتی شود امری قابل پیش‌بینی است، چرا که جریحه‌دار‌شدن عواطف و احساسات بخشی از فرایند سوگواری به شمار می‌رود.

 مراحل طبیعی پذیرش مرگ

 پذیرش مرگ کار دشواری است! این را قبلا هم گفتیم؛ در درستی این جمله شکی نیست! براساس یکی از قدیمی‌ترین تحقیقات انجام شده، افراد ۴مرحله مشترک را هنگام سوگواری طی می‌کنند:

مرحله انکارـ ناباوری: انکار اولین واکنش مشترک بین انسان‌های مختلف در مواجهه با شنیدن خبر مرگ است؛‌ چراکه ابتدا پذیرش مرگ مشکل است. فرد فکر می‌کند که این اتفاق تلخ و دردناک برای او روی نداده است و خواب می‌بیند، لذا آن را باور نمی‌کند.

 مرحله خشم : در این مرحله فرد از خود می‌پرسد:"چرا من؟" از تلخی و بی‌عدالتی در تقدیر مرگ عصبانی است. از این‌رو رفتار تند و خشنی با دیگران دارد.

 مرحله غم : در این مرحله فرد غمگین و گوشه‌گیر می‌شود ولی با گذشت زمان به تدریج فرد به روال عادی بازمی‌گردد و فعالیت اجتماعی خود را از سر می‌گیرد.

مرحله پذیرش : پذیرش مرگ به معنی بازگشت فرد به شادی نیست بلکه فرد به مرحله سازگاری و رویارویی با واقعیت می‌رسد. او به تدریج می‌پذیرد که به زندگی خود بدون حضور عزیز از دست رفته ادامه دهد. همه ما این احساسات را بعد از شرایط پر استرس تجربه می‌کنیم، احساساتی که باعث دردهای درونی ما می‌شوند؛ اما اگر کمی در رفتار اطرافیان مان دقیق شویم به یک نتیجه می‌رسیم: " شکل عزاداری بین بسیاری از خانواده‌ها مدت‌هاست که تغییر کرده است."
چیزی
میان ما اتفاق افتاده است؛ اتفاقی که کم‌کم در کوچکترین آداب و رسوم مربوط به مراسم عزاداری خود را نشان می‌دهد؛ حالا دیگر مرده‌ها، انسان‌های فراموش شده‌ای هستند که با مرگ، اسمشان دوباره بر سر زبان‌ها می‌افتد.

اطرافیان‌مان توجه کنیم و ناگهان چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم که آنها را از دست داده‌ایم، اینجاست که تمام گناه مسائل اجتماعی را به گردن خودمان می‌اندازیم و در مرگ عزیزانمان خودمان را بیش از همه سرزنش می‌کنیم. این دوره گذار، این عادت و رفتار عمومی مرده‌پرستی را تشدید می‌کند."

دنیا کوچک است؛ به درستی این جمله هم شک نکنید! از کوه‌ها که بگذریم، آدم‌ها بالاخره یک روز به هم می‌رسند؛ حتی اگر پشت دیوار فراموشی مانده باشند. حالا دیگر نقل گذشت روزگار نیست، حکایت فراموشی آدم‌هایی است که ناگهان آن اتفاق ناممکن برایشان ممکن می‌شود و آنها می‌مانند در حسرت روزهایی که گذشت؛ روزهای بدون او!

 

از نو می نویسم

حال همه ما خوب است. اما.............

تو باور نکن!!!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط سخا | 15:16 | دوشنبه هفتم مرداد 1387 •

هامون سینمای ایران

 

 

 

هامون سینمای ایران در گذشت...

 

نمی دونستم نوشته جدیدم در مورد خبر متاثر کننده در گذشت اسطوره دوان نوجوانی ام خواهد بود.

فقط می تونم بگم که شنیدن این خبر شوک بزرگی برامون بود........

برایش آرزوی آرامش ابدی دارم.

خاطراتش و آثار بیادماندنیش و نام نیکش همیشه جاوادان.

برایش فاتحه ای نثار کنیم.

 

خسرو شكیبایی» هنرمند فقید، بعد از دریافت آخرین جایزه‌اش برای فیلم «اتوبوس شب» گفته بود: بردن این جایزه یك جور لطف خدا در مورد من بود...
«
خسرو شكیبایی» بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ساعت ۹ صبح امروز جمعه ۲۸ تیر در سن ۶۴ سالگی به علت سرطان کبد در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

 

      سلام خسرو جان  

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدی

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي

 

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار

 رضا كيانيان

 

 

!! نوشته شده توسط سخا | 19:1 | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 •